عبید زاکانی (غزلیات)/ما را ز شوق یار بغیر التفات نیست
ظاهر
| ما را ز شوق یار بغیر التفات نیست | پروای جان خویش و سر کاینات نیست | |||||
| از پیش یار اگر نفسی دور میشوم | هر دم که میزنم ز حساب حیات نیست | |||||
| در عاشقی خموشی و در هجر صابری | این خود حکایتیست که در ممکنات نیست | |||||
| رندی گزین که شیوهی ناموس و رنگ و بو | غیر از خیال باطل و جز ترهات نیست | |||||
| بگذار هرچه داری و بگذر که مرد را | جز ترک توشه توشهی راه نجات نیست | |||||
| از خود طلب که هرچه طلب میکنی زیار | در تنگنای کعبه و در سومنات نیست | |||||
| در یوزه کردم از لب دلدار بوسهای | گفتا برو عبید که وقت زکوة نیست | |||||