عبید زاکانی (غزلیات)/شوریده کرد شیوهی آن نازنین مرا
ظاهر
| شوریده کرد شیوهی آن نازنین مرا | عشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا | |||||
| غم همنشین من شد و من همنشین غم | تا خود چها رسد ز چنین همنشین مرا | |||||
| زینسان که آتش دل من شعله میزند | تا کی بسوزد این نفس آتشین مرا | |||||
| ای دوستان نمیدهد آن زلف بیقرار | تا یکزمان قرار بود بر زمین مرا | |||||
| از دور دیدمش خردم گفت دور از او | دیوانه میکند خرد دوربین مرا | |||||
| گر سایه بر سرم فکند زلف او دمی | خورشید بنده گردد و مه خوشهچین مرا | |||||
| تا چون عبید بر سر کویش مجاورم | هیچ التفات نیست به خلد برین مرا | |||||