عبید زاکانی (غزلیات)/ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد
ظاهر
| ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد | جز آستانهی او آشیانه نتوان کرد | |||||
| کسی که کعبهی جان دید بیگمان داند | که سجدهگاه جز آن آستانه نتوان کرد | |||||
| مرا به عشوهی فردا در انتظار مکش | که اعتماد بسی بر زمانه نتوان کرد | |||||
| ترا که گفت که با کشتگان راه غمت | اشارتی به سر تازیانه نتوان کرد | |||||
| به پیش زلف تو بر خال بوسه خواهم زد | ز ترس دام سیه ترک دانه نتوان کرد | |||||
| فسرده صوفی ما را که میبرد پیغام | که ترک شاهد و چنگ و چغانه نتوان کرد | |||||
| مرا به مجلس واعظ مخوان و پند مده | فریب من به فسون و فسانه نتوان کرد | |||||
| بخواه باده و با یار عزم صحرا کن | چو گل به باغ رود رو به خانه نتوان کرد | |||||
| مکن عبید ز مستی کرانه فصل بهار | که عیش خوش به چمن بیچمانه نتوان کرد | |||||