عبید زاکانی (غزلیات)/دوش عقلم هوس وصل تو شیدا میکرد
ظاهر
| دوش عقلم هوس وصل تو شیدا میکرد | دلم آتشکده و دیده چو دریا میکرد | |||||
| نقش رخسار تو پیرامن چشمم میگشت | صبر و هوش من دلسوخته یغما میکرد | |||||
| شعلهی شوق تو هر لحظه درونم میسوخت | دود سودای توام قصد سویدا میکرد | |||||
| نه کسی حال من سوخته دل میپرسید | نه کسی درد من خسته مداوا میکرد | |||||
| پیش سلطان خیال تو مرا غم میکشت | خدمتش تن زده از دور تماشا میکرد | |||||
| دست برداشته تا وقت سحر خاطر من | از خدا دولت وصل تو تمنا میکرد | |||||
| هردم از غصهی هجران تو میمرد عبید | باز امید وصال تواش احیا میکرد | |||||