عبید زاکانی (غزلیات)/دارم بتی به چهرهی صد ماه و آفتاب
ظاهر
| دارم بتی به چهرهی صد ماه و آفتاب | نازکتر از گل تر و خوشبوتر از گلاب | |||||
| رعناتر از شمایل نسرین میان باغ | نازندهتر ز سروسهی بر کنار آب | |||||
| در تاب حیرت از رخ او در چمن سمن | در خوی خجلت از تب او در قدح شراب | |||||
| شکلی و صد ملاحت و روئی وصد جمال | چشمی وصد کرشمه و لعلی وصد عتاب | |||||
| خورشید در نقاب خجالت نهان شود | از روی جانفزاش اگر بر فتد نقاب | |||||
| در حلقههای زلفش جانهای ما اسیر | از چشمهای مستش دلهای ما کباب | |||||
| فریاد از آن دو سنبل مشکین تابدار | زنهار از آن دو نرگس جادوی نیمخواب | |||||
| هرگه که زانوئی زند و بادهای دهد | من جان به باد بر دهم آن لحظه چون حباب | |||||
| روزیکه با منست من آنروز چون عبید | از عیش بهرهمندم و از عمر کامیاب | |||||