عبید زاکانی (غزلیات)/جوق قلندرانیم در ما ریا نباشد
ظاهر
| جوق قلندرانیم در ما ریا نباشد | تزویر و زرق و سالوس آیین ما نباشد | |||||
| در هیچ ملک با ما کس دوستی نورزد | در هیچ شهر ما را کس آشنا نباشد | |||||
| گر نام ما ندانند بگذار تا ندانند | ور هیچمان نباشد بگذار تا نباشد | |||||
| شوریدگان ما را در بند زر نبینی | دیوانگان ما را باغ و سرا نباشد | |||||
| در لنگری که ماییم اندوه کس نبیند | در تکیهای که ماییم غیر از صفا نباشد | |||||
| از محتسب نترسیم وز شحنه غم نداریم | تسلیم گشتگان را بیم از بلا نباشد | |||||
| با خار خوش برآئیم گر گل به دست ناید | بر خاک ره نشینیم گر بوریا نباشد | |||||
| هرکس بهر گروهی دارد امید چیزی | ما را امیدگاهی، غیر از خدا نباشد | |||||
| همچون عبید ما را در یوزه عار ناید | در مذهب قلندر عارف گدا نباشد | |||||