عبید زاکانی (غزلیات)/بی روی یار صبر میسر نمیشود
ظاهر
| بی روی یار صبر میسر نمیشود | بیصورتش حباب مصور نمیشود | |||||
| با او دمی وصال به صد لابه سالها | تقریر میکنیم و مقرر نمیشود | |||||
| گفتم که بوسهای بربایم ز لعل او | مشکل سعادتیست که باور نمیشود | |||||
| جز آنکه سر ببازم و در پایش اوفتم | دستم به هیچ چارهی دیگر نمیشود | |||||
| افسرده دل کسی که ز زنجیر زلف او | دیوانه مینگردد و کافر نمیشود | |||||
| عشقش حکایتیست که از دل نمیرود | وصفش فسانهایست که باور نمیشود | |||||
| تا بوی زلف یار نمیآورد صبا | از بوی او دماغ معطر نمیشود | |||||
| ساقی بیار باده که هر لحظه عیش خوش | بیمطرب و پیاله و ساغر نمیشود | |||||
| گفتی به صبر کار میسر شود عبید | تدبیر چیست جان برادر، نمیشود | |||||