عبید زاکانی (عشاقنامه)/چو با همراز خود همداستان شد
ظاهر
| چو با همراز خود همداستان شد | زبان بگشاد و با او همزبان شد | |||||
| به صد آزرم گفت ای مهربان یار | برو آن خسته دلرا دل بدست آر | |||||
| که عشقی تازه میافروزدم دل | بر آن بیچارگی میسوزدم دل | |||||
| از آن آتش که او را در چراغ است | مرا هم بیشتر ز آن در دماغ است | |||||
| گر او را در ربود از عشق سیلی | مرا هم سوی آن سیل است میلی | |||||
| ور او را از غم ما خستگیهاست | مرا هم سوی او دلبستگیهاست | |||||
| دلم گر راست میخواهی بر اوست | که باشد کو نخواهد دوست را دوست | |||||
| اگر گه گاه نازی مینمودم | عیارش در وفا میآزمودم | |||||
| کنون باز آمدم زان سرکشیدن | بروی دوستان خنجر کشیدن | |||||
| ز جور و بیوفایی سیر گشتم | گذشت آن وز سر آن درگذشتم | |||||
| اگر در راه ما خاری رسیدش | ز ما بر خاطر آزاری رسیدش | |||||
| به هر آزردنی جانی بیابد | به هر خاری گلستانی بیابد | |||||
| ز لطف من بخواهش عذر بسیار | بزرمش بگو کای مهربان یار | |||||
| ترا گر دل به مهرم درناکست | مرا نیز از غمت بیم هلاکست | |||||
| نمیپردازم از شوقت به کاری | ندارم در جهان غیر از تو یاری | |||||
| به پایان آمد آن غمها که دیدی | به گنجی کان طلب کردی رسیدی | |||||
| حدیث وصل ما فردا مینداز | شبستان را ز نامحرم بپرداز | |||||
| همی بنشین و ما را منتظر باش | مهل کان راز گردد پیش کس فاش | |||||
| ز بهر نام خود کوشیده بهتر | ز هرکس راز خود پوشیده بهتر | |||||
| نخفت آن شب ز بس تدبیر کردن | بر او از هر دری تقریر کردن | |||||
| حکایت از من دیوانه میگفت | همه شب با من این افسانه میگفت | |||||