عبید زاکانی (عشاقنامه)/پس از عمری که دل خونابه میخورد
ظاهر
| پس از عمری که دل خونابه میخورد | خرد بیرون شد و دل کار میکرد | |||||
| چو بر دل شد زغم راه نفس تنگ | به صد افسون و صد دستان و نیرنگ | |||||
| عقابی تیز پر را رام کردم | به سوی آن صنم پیغام کردم | |||||
| که ای هم جان و هم جانانهی دل | غمت سلطان خلوت خانهی دل | |||||
| جمالت چشم جان را چشمهی نور | ز رخسار تو بادا چشم بد دور | |||||
| منم آن بیدلی کز بیقراری | کنم بر درگهت فریاد و زاری | |||||
| خلاف رای تو رایی ندارم | بغیر از کوی تو جایی ندارم | |||||
| دلم دائم تمنای تو ورزد | درونم مهر و سودای تو ورزد | |||||
| مرا جادوی چشمت برده از راه | زنخدان توام افکنده در چاه | |||||
| اسیر زلف مشگین تو گشتم | ترحم کن چو مسکین تو گشتم | |||||
| دلم پر جوش و تن پرتاب تا کی | ز حسرت دیده پر خوناب تا کی | |||||
| چنین مدهوش و رسوا چند گردم | چو گردون بی سر و پا چند گردم | |||||
| بر این مجروح سرگردان ببخشای | بر این محزون بیسامان ببخشای | |||||
| چو زلف خویش بیسامانیم بین | پریشانی و سرگردانیم بین | |||||
| جز از الطاف تو غمخواریم نیست | ز چشمت بهره جز بیماریم نیست | |||||
| زمانی گر ز روی آشنایی | دهد شمع جمالت روشنایی | |||||
| شوم پروانه در پای تو میرم | به پیش قد و بالای تو میرم | |||||
| مرا از آفتابت ذرهای بس | وز آن باغ ارم گل ترهای بس | |||||
| نگویم یک زمان پیشت نشینم | شوم خرسند کز دورت ببینم | |||||
| چو احوالم سراسر عرضه داری | یکایک قصهی من برشماری | |||||
| ز اشعار همام این نظم دلسوز | ادا کن پیش آن ماه دلفروز | |||||
| چو اینجا هست این ابیات در کار | ز استادان نباشد عاریت عار | |||||
| بگو میگوید آن بیخواب و آرام | از آن ساعت که ناگاه از سر بام | |||||