سیف فرغانی (غزلها)/من ز عشق تو رستم از غم خویش
ظاهر
| من ز عشق تو رستم از غم خویش | ور بمیرم گرفتهام کم خویش | |||||
| در درون خراب من بنگر | لمن الملک بشنو از غم خویش | |||||
| زیر ابروت ماه رخسارت | بدر دارد هلال در خم خویش | |||||
| کای تو در کار دیگران همه چشم | نیک بنگر به کار درهم خویش | |||||
| بیمن ار زنده ای به جان و به طبع | تا نمیری بدار ماتم خویش | |||||
| ور سلیمان دیو خود باشی | ای تو سلطان ملک عالم خویش، | |||||
| همچو انگشت خود یدالله را | یابی اندر میان خاتم خویش | |||||
| شمع ارواح مرده را چو مسیح | زنده میکن چو آتش از دم خویش | |||||
| همت اندر طلب مقدم دار | میرو اندر پی مقدم خویش | |||||
| هر دم اندر سفر همی کن شاد | عالمی را به فر مقدم خویش | |||||
| گر دلی خسته یابی از غم عشق | رو از آن خسته جوی مرهم خویش | |||||
| دوست را گرنهای تو نامحرم | سر عشقش مگو به محرم خویش | |||||
| سیف فرغانی اندرین پرده | هیچ ازین تیزتر مکن بم خویش | |||||