سیف فرغانی (غزلها)/قند خجل میشود از لب چون شکرش
ظاهر
| قند خجل میشود از لب چون شکرش | قوت دل میدهد بوسهی جان پرورش | |||||
| زهر غمش میخورم بوک به شیرین لبان | کام دلم خوش کند پستهی پر شکرش | |||||
| لذت قند و نبات چاشنیی از لبش | چشمهی آب حیوة رشحهی لعل ترش | |||||
| از دهنش قند ریخت لعل شکربار او | در قدمش مشک بیخت زلف پریشان سرش | |||||
| دل شده را قوت جان از لب لعل وی است | هر که بهشتی بود آب دهد کوثرش | |||||
| پرده ز رخ بر گرفت دوش شبم روز کرد | معنی خورشید داشت صورت مه پیکرش | |||||
| از کله و از قبا هست برون یار ما | یار شما خرگهیست خیمه بود چادرش | |||||
| در بر او دیگری میخورد آب حیوة | ما چو گدایان کوی نان طلبیم از درش | |||||
| دعوی عشق تو کرد سیف و به تو جان بداد | گر چه نگوید دروغ هیچ مکن باورش | |||||