سیف فرغانی (غزلها)/زهی با لعل میگونت شکر هیچ
ظاهر
| زهی با لعل میگونت شکر هیچ | خهی با روی پر نورت قمر هیچ | |||||
| عزیزش کن به دندان گر بیفتد | ملاقاتی لبت را با شکر هیچ | |||||
| عرق بر عارض تو آب بر آب | حدیثم در دهانت هیچ در هیچ | |||||
| ز وصف آن دهان من در شگفتم | که مردم چون سخن گویند بر هیچ | |||||
| من از عشق تو افتاده بدین حال | نمیپرسی ز حال من خبر هیچ | |||||
| چنان بیگانه گشتهستی که گویی | ندیدهستی مرا بر رهگذر هیچ | |||||
| نشستم سالها بر خوان عشقت | بجز حسرت ندیدم ما حضر هیچ | |||||
| دلی از سیف فرغانی ببردی | چه آوردی تو ما را از سفر؟ هیچ! | |||||