سیف فرغانی (غزلها)/دردمندان غم عشق دوا میخواهند
ظاهر
| دردمندان غم عشق دوا میخواهند | به امید آمدهاند از تو تو را میخواهند | |||||
| روز وصل تو که عید است و منش قربانم | هر سحر چون شب قدرش به دعا میخواهند | |||||
| اندراین مملکت ای دوست تو آن سلطانی | که ملوک از در تو نان چو گدا میخواهند | |||||
| بلکه تا بر سر کوی تو گدایی کردیم | پادشاهان همه نان از در ما میخواهند | |||||
| ز آن جماعت که ز تو طالب حورند و قصور | در شگفتم که ز تو جز تو چرا میخواهند | |||||
| زحمتی دیده همه بر طمع راحت نفس | طاعتی کرده و فردوس جزا میخواهند | |||||
| عمل صالح خود را شب و روز از حضرت | چون متاعی که فروشند بها میخواهند | |||||
| عاشقان خاک سر کوی تو این همت بین | که ولایت ز کجا تا به کجا میخواهند | |||||
| عاشقان مرغ و هوا عشق و جهان هست قفس | با قفس انس ندارند هوا میخواهند | |||||
| تو به دست کرم خویش جدا کن از من | طبع و نفسی که مرا از تو جدا میخواهند | |||||
| عالمی شادی دنیا و گروهی غم عشق | عاقلان نعمت و عشاق بلا میخواهند | |||||
| سیف فرغانی هر کس که تو بینی چیزی | از خدا خواهد و این قوم خدا میخواهند | |||||
| در عزیزان ره عشق به خواری منگر | بنگر این قوم کیانند و کرا میخواهند | |||||