سیف فرغانی (غزلها)/ای سعادت ز پی زینت و زیبایی را
ظاهر
| ای سعادت ز پی زینت و زیبایی را | بافته بر قد تو کسوت رعنایی را | |||||
| عشق رویت چو مرا حلقه بزد بر در دل | شوق از خانه به در کرد شکیبایی را | |||||
| گر ببینم رخ چون شمع تو ای جان بیم است | کب چشمم بکشد آتش بینایی را | |||||
| ذرهها گر همه خورشید شود بیرویت | نبود روز شب عاشق سودایی را | |||||
| من شوریده سر کوی تو را ترک کنم | گر مگس ترک کند صحبت حلوایی را | |||||
| در دهان طمعم چون ترشی کند کند | لب شیرین تو دندان شکر خایی را | |||||
| دهن تنگ تو چون ذرهی در سایه نهان | نفی کردهاست ز خود تهمت پیدایی را | |||||
| صبر با غمزهی غارتگرت افگند سپر | دفع شمشیر کند لشکر یغمایی را | |||||
| هوس نرگس شیر افگن تو در کویت | با سگان انس دهد آهوی صحرایی را | |||||
| بهر تو گوهر دین ترک همی باید کرد | ز آنکه تو خاک شماری زر دنیایی را | |||||
| سعدی ار شعر من و حسن تو دیدی گفتی | غایت این است جمال و سخنآرایی را | |||||
| سیف فرغانی چون شمع خیالش با تست | چه غم ار روز نباشد شب تنهایی را | |||||
| مرد نادان ز غم آسوده بود چون کودک | خیز و چون تخته بشو دفتر دانایی را | |||||