سیف فرغانی (غزلها)/از لطف و حسن یارم در جمع گل عذاران
ظاهر
| از لطف و حسن یارم در جمع گل عذاران | چون بر گل است شبنم چون بر شکوفه باران | |||||
| در صحبت رقیبان هست آن نگار دایم | شمعی به پیش کوران گنجی به دست ماران | |||||
| ای جمله بی تو غمگین چون عندلیب بی گل | من از غم تو شادم چون بلبل از بهاران | |||||
| در طبع من که هستم قربان روز وصلت | خوشتر ز ماه عیدی در چشم روزهداران | |||||
| سر بر زمین نهاده پیش رخ تو شاهان | برقع فگنده بر روی از شرم تو نگاران | |||||
| هنگام باده خوردن از لعل شکرینت | ز آب حیوة پر شد جام شراب خواران | |||||
| در خدمت تو شیرین همچون شراب وصل است | این بادهی به تلخی همچون فراق یاران | |||||
| در دوستیت خلقی با من شدند دشمن | رستم فرو نماند از حرب خرسواران | |||||
| چون گل جهان گرفتی ای جان و ناشکفته | در گلشن جمالت یک غنچه از هزاران | |||||
| ای صد هزار مسکین امیدوار این در | زنهار تا نبندی در بر امیدواران | |||||
| در روزگار عشقش با غم بساز ای دل | کاین غم جدا نگردد از تو به روزگاران | |||||
| ای رفته وز فراقت مانند سیف شهری | نالان چو دردمندان، گریان چو سوگواران | |||||
| ای عقل در غم او یک دم مرا چو سعدی | «بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران» | |||||