سنایی غزنوی (غزلیات)/چون سخن زان زلف و رخ گویی مگو از کفر و دین
ظاهر
| چون سخن زان زلف و رخ گویی مگو از کفر و دین | زان که هر جای این دو رنگ آمد نه آن ماند نه این | |||||
| نیست با زلفین او پیکار دارالضرب کفر | نیست با رخسان او بیشاه دارالملک دین | |||||
| خود ز رنگ زلف و نور روی او برساختند | کفر خالی از گمان و دین جمالی از یقین | |||||
| خاکپای و خار راهش دیده را و دست را | توده توده سنبلست و دسته دسته یاسمین | |||||
| چون به کوی اندر خرامد آن چنان باشد ز لطف | پای آن بت ز آستان چون دست موسی ز آستین | |||||
| چون نقاب از رخ براندازد ز خاتونان خلد | بانگ برخیزد که: هین ای آفرینش آفرین | |||||
| لعبت چین خواندم او را و بد خواندم نه نیک | لاجرم زین شرم شد رویم چو زلفش پر ز چین | |||||
| لعبت چین چون توان خواند آن نگاری را که هست | زیر یک چین از دو زلفش صدهزار ار تنگ چین | |||||
| خود حدیث عاشقی بگذار و انصافم بده | کافری نبود چنانی را صفت کردن چنین | |||||
| خط او را گر تو خط خوانی خطا باشد که نیست | آن مگر دولت گیای خطهی روحالامین | |||||
| آسمان آن خط بر آن عارض نه بهر آن نوشت | تا من و تو رنجه دل گردیم و آن بت شرمگین | |||||
| لیک چون دید آسمان کز حسن او چون آفتاب | رامش و آرامش و آرایشست اندر زمین | |||||
| حسن را بر چهرهی او بنده کرد و بر نوشت | آسمان از مشک بر گردش صلاحالمسلمین | |||||
| از دو یاقوتش دو چیز طرفه یابم در دو حال | چون بگوید حلقه باشد چون خمش گردد نگین | |||||
| دل چو ز آن لب دور ماند گر بسوزد گو بسوز | موم را ز آتش چه چاره چون جدا شد ز انگبین | |||||
| هر زمان گویی سنایی کیست خیز اندر نگر | هم سنا و هم سنایی را در آن صورت ببین | |||||
| خود سنایی او بود چون بنگری زیرا بر اوست | لب چو باقامت الف ابرو چو نون دندان چو سین | |||||