سنایی غزنوی (غزلیات)/هر زمان از عشقت ای دلبر دل من خون شود
ظاهر
| هر زمان از عشقت ای دلبر دل من خون شود | قطرهها گردد ز راه دیدگان بیرون شود | |||||
| گر ز بی صبری بگویم راز دل با سنگ و روی | روی را تن آب گردد سنگ را دل خون شود | |||||
| ز آتش و درد فراقت این نباشد بس عجب | گر دل من چون جحیم و دیده چون جیحون شود | |||||
| بار اندوهان من گردون کجا داند کشید | خاصه چون فریادم از بیداد بر گردون شود | |||||
| در غم هجران و تیمار جدایی جان من | گاه چون ذوالکفل گردد گاه چون ذوالنون شود | |||||
| در دل از مهرت نهالی کشتهام کز آب چشم | هر زمانی برگ و شاخ و بیخ او افزون شود | |||||
| تا تو در حسن و ملاحت همچنان لیلی شدی | عاشق مسکینت ای دلبر همی مجنون شود | |||||
| خاک درگاه تو ای دلبر اگر گیرد هوا | توتیای حور و چتر شاه سقلاطون شود | |||||
| ای شده ماه تمام از غایت حسن و جمال | چاکر از هجران رویت «عادکالعرجون» شود | |||||
| آن دلی کز خلق عالم دارد امیدی به تو | چون ز تو نومید گردد ماهرویا چون شود | |||||
| چون سنایی مدحتت گوید ز روی تهنیت | لفظ اسرار الاهی در دلش معجون شود | |||||