سنایی غزنوی (غزلیات)/معشوق به سامان شد تا باد چنین باد
ظاهر
| معشوق به سامان شد تا باد چنین باد | کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد | |||||
| زان لب که همی زهر فشاندی به تکبر | اکنون شکر افشان شد تا باد چنین باد | |||||
| آن غمزه که بد بودی با مدعی سست | امروز بتر زان شد تا باد چنین باد | |||||
| آن رخ که شکر بود نهانش به لطافت | اکنون شکرستان شد تا باد چنین باد | |||||
| حاسد که چو دامنش ببوسید همی پای | بی سر چو گریبان شد تا باد چنین باد | |||||
| نعلی که بینداخت همی مرکبش از پای | تاج سر سلطان شد تا باد چنین باد | |||||
| پیداش جفا بودی و پنهانش لطافت | پیداش چو پنهان شد تا باد چنین باد | |||||
| چون گل همه تن بودی تا بود چنین بود | چون باده همه جان شد تا باد چنین باد | |||||
| دیوی که بر آن کفر همی داشت مر او را | آن دیو مسلمان شد تا باد چنین باد | |||||
| تا لاجرم از شکر سنایی چو سنایی | مشهور خراسان شد تا باد چنین باد | |||||