سنایی غزنوی (غزلیات)/غلاما خیز و ساقی را خبر کن
ظاهر
| غلاما خیز و ساقی را خبر کن | که جیش شب گذشت و باده در کن | |||||
| چو مستان خفته انداز بادهی شام | صبوحی لعلشان صبح و سحر کن | |||||
| به باغ صبح در هنگام نوروز | صبایی کرد و بر گلبن نظر کن | |||||
| جهان فردوسوش کن از نسیمی | ز بوی گل به باغ اندر اثر کن | |||||
| ز بهر آبروی عاشقان را | خرد را در جهان عشق خر کن | |||||
| صفا را خاوری سازش ز رفعت | نشانرا در کسوفش باختر کن | |||||
| برآی از خاور طاعات عارف | پس اندر اختر همت نظر کن | |||||
| چو گردون زینت از زنجیر زر ساز | چو جوزا همت از تیغ کمر کن | |||||
| از آن آغاز آغاز دگر گیر | وز آن انجام انجام دگر کن | |||||
| چو عشقش بلبلست از باغ جانت | روان و عقل را شاخ شجر کن | |||||
| اگر خواهی که بر آتش نسوزی | چو ابراهیم قربان از پسر کن | |||||
| ورت باید که سنگ کعبه سازی | چو اسماعیل فرمان پدر کن | |||||
| برآمد سایه از دیوار عمرت | سبک چون آفتاب آهنگ در کن | |||||
| برو تا درگه دیر و خرابات | حریفی گرد و با مستان خطر کن | |||||
| چو بند و دام دیدی زود آنگه | دف و دفتر بگیر از می حذر کن | |||||
| اگر اعقاب حسنت ره بگیرد | سبک دفتر سلاح و دف سپر کن | |||||
| وگر خواهی که پران گردی از روی | ز جان همچون سنایی شاهپر کن | |||||