سنایی غزنوی (غزلیات)/عاشقی گر خواهد از دیدار معشوقی نشان
ظاهر
| عاشقی گر خواهد از دیدار معشوقی نشان | گر نشان خواهی در آنجا جان و دل بیرون نشان | |||||
| چون مجرد گشتی و تسلیم کردستی تو دل | بی گمان آنگه تو از معشوق خود یابی نشان | |||||
| چون ز خود بیخود شدی معشوق خود را یافتی | ذات هستی در نشان نیستی دیدن توان | |||||
| نیستی دیدی که هستی را همیشه طالبست | نیستی جوینده را هستی کم اندر کهکشان | |||||
| تا همی جویم بیابم چون بیابم گم شوم | گمشده گمکرده را هرگز کجا بیند عیان | |||||
| چون تو خود جویی مر او را کی توانی یافتن | تا نبازی هر چه داری مال و ملک و جسم و جان | |||||
| آنگهی چون نفی خود دیدی و گشتی بیثبات | گه فنا و گه بقا و گه یقین و گه گمان | |||||
| گه تحرک گه سکون و گاه قرب و گاه بعد | گاه گویا گه خموشی گه نشستی گه روان | |||||
| گه سرور و گه غرور و گه حیات و گه ممات | گه نهان و گه عیان و گه بیان و گه بنان | |||||
| حیرت اندر حیرتست و آگهی در آگهی | عاجزی در عاجزی و اندهان در اندهان | |||||
| هر که ما را دوست دارد عاجز و حیران بود | شرط ما اینست اندر دوستی دوستان | |||||