سنایی غزنوی (غزلیات)/در دل آن را که روشنایی نیست
ظاهر
| در دل آن را که روشنایی نیست | در خراباتش آشنایی نیست | |||||
| در خرابات خود به هیچ سبیل | موضع مردم مرایی نیست | |||||
| پسرا خیز و جام باده بیار | که مرا برگ پارسایی نیست | |||||
| جرعهای می به جان و دل بخرم | پیش کس می بدین روایی نیست | |||||
| می خور و علم قیل و قال مگوی | وای تو کاین سخن ملایی نیست | |||||
| چند گویی تو چون و چند چرا | زین معانی ترا رهایی نیست | |||||
| در مقام وجود و منزل کشف | چونی و چندی و چرایی نیست | |||||
| تو یکی گرد دل برآری و ببین | در دل تو غم دوتایی نیست | |||||
| تو خود از خویش کی رسی به خدای | که ترا خود ز خود جدایی نیست | |||||
| چون به جایی رسی که جز تو شوی | بعد از آن حال جز خدایی نیست | |||||
| تو مخوانم سنایی ای غافل | کاین سخنها به خودنمایی نیست | |||||