سنایی غزنوی (غزلیات)/دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منت
ظاهر
| دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منت | بامدادان پگه دست منست و دامنت | |||||
| چند ازین شوخی قرارم ده زمانی بر زمین | نه همین آب و زمین بخشید باید با منت | |||||
| سوزنی گشتم به باریکی به خیاطی فرست | تا همی دوزد گریبان و زه پیراهنت | |||||
| آتش هجرت به خرمنگاه صبرم باز خورد | گفت از تو بر نگردم تا نسوزم خرمنت | |||||
| گر نگیری دستم ای جان جهان در عشق خویش | پیشت افتم باژگونه خون من در گردنت | |||||