سنایی غزنوی (غزلیات)/بر مه از عنبر معشوق من چنبر کند
ظاهر
| بر مه از عنبر معشوق من چنبر کند | هیچ کس دیدی که بر مه چنبر از عنبر کند | |||||
| گه ز مشک سوده نقش آرد همی بر آفتاب | گه عبیر بیخته بر لالهی احمر کند | |||||
| گرد زنگارش پدید آمد ز روی برگ گل | ترسم امسالش بنفشه از سمن سر بر کند | |||||
| ای دریغا آن پریرو از نهیب چشم بد | سوسن آزاده را در زیر سیسنبر کند | |||||
| هر که دید آن خط نورسته بدان یاقوت سرخ | عاجز آید گر صفات رنگ نیلوفر کند | |||||
| خیز تا یک چند بر دیدار او باده خوریم | پیش از آن کش روزگار بی وفا ساغر کند | |||||
| مهره بازی دارد اندر لب که همچون بلعجب | گه عقیق کانی و گه در و گه شکر کند | |||||
| چشم جان آهنج دل الفنج جادو بند او | جادویی داند مگر کز جزع من عبهر کند | |||||
| آفرین بادا بر آن رویی که گر بیند پری | بی گمان از رشک رویش خاک را بر سر کند | |||||
| این چنین دلبر که گفتم در صفات عشق من | گه دو چشمم پر ز آب و گه رخم پر زر کند | |||||
| گاه چون عودم بسوزد گه گدازد چون شکر | گه چو زیر چنگم اندر چنگ رامشگر کند | |||||
| گه کند بر من جهان همچون دهان خویش تنگ | گه تنم چون موی خویش آن لاله رخ لاغر کند | |||||
| گاه چون ذره نشاند مر مرا اندر هوا | گه رخم از اشک چشمم زعفران پر زر کند | |||||
| ای مسلمانان فغان زان دلربای مستحیل | کو جهان بر جان من چون سد اسکندر کند | |||||