سنایی غزنوی (غزلیات)/باز ماندم در بلایی الغیاث ای دوستان
ظاهر
| باز ماندم در بلایی الغیاث ای دوستان | از هوای بی وفایی الغیاث ای دوستان | |||||
| باز آتش در زد اندر جانم و آبم ببرد | باد دستی خاکپایی الغیاث ای دوستان | |||||
| باز دیگر باره چون سنگین دلان بر ساختم | از بت چونین جدایی الغیاث ای دوستان | |||||
| باز ناگه بلعجب وارم پس چادر نشاند | آفتابی را هبایی الغیاث ای دوستان | |||||
| بادهخواران باز رخ دارند زی صحرا و نیست | در همه صحرا گیایی الغیاث ای دوستان | |||||
| بنگه هادوریان را ماند این دل کز طمع | هر دمش بینم به جایی الغیاث ای دوستان | |||||
| جادوی فرعونیان در جنبش آمد باز و نیست | در کف موسی عصایی الغیاث ای دوستان | |||||
| خواهد اندر وی همی از شاخ خشک و مرغ گنگ | هر زمان برگ و نوایی الغیاث ای دوستان | |||||
| دیدهی روشن جز از من در همه عالم که داد | در بهای توتیایی الغیاث ای دوستان | |||||
| از برای انس جان انس و جان ای سرفراز | مر سنایی را چو نایی الغیاث ای دوستان | |||||