سنایی غزنوی (غزلیات)/ای یوسف ایام ز عشق تو سنایی
ظاهر
| ای یوسف ایام ز عشق تو سنایی | مانندهی یعقوب شد از درد جدایی | |||||
| تا چند به سوی دل عشاق چو خورشید | هر روز به رنگ دگر از پرده برآیی | |||||
| گاهی رخ تو سجده برد مشتی دون را | گه باز کند زلف تو دعوی خدایی | |||||
| با خوی تو در کوی تو از دیده روانیست | کس را بگذشتن ز سر حد گدایی | |||||
| در وصل تو با خوی تو از روی خرد نیست | جان را ز خم زلف تو امید رهایی | |||||
| بس بلعجب آسایی و وین بلعجبی بس | کاندر همه تن کس بنداند که کجایی | |||||
| بس نادره کرداری وین نادرهای بس | کان همهای و همه جویان که کرایی | |||||
| از ما چه شوی پنهان کاندر ره توحید | ما جمله توایم ای پسر خوب و تو مایی | |||||
| آنجا که تویی من نتوانم که نباشم | وینجا که منم مانده تو دانم که نیایی | |||||