سنایی غزنوی (غزلیات)/ای صنم در دلبری هم دست و هم دستان تراست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سنایی غزنوی (غزلیات)  از سنایی غزنوی
(ای صنم در دلبری هم دست و هم دستان تراست)
'


 ای صنم در دلبری هم دست و هم دستان تراستبر دل و جان پادشاهی هم دل و هم جان تراست 
 هم حیات از لب نمودن هم شفا از رخ چو حوربا دم عیسی و دست موسی عمران تراست 
 در سر زلف نشان از ظلمت اهریمنستبر دو رخ از نور یزدان حجت و برهان تراست 
 ای چراغ دل نمی‌دانی که اندر وصل و هجردوزخ بی مالک و فردوس بی رضوان تراست 
 در میان اهل دین و اهل کفر این شور چیستگر مسلم بر دو رخ هم کفر و هم ایمان تراست 
 از جمال و از بهایت خیره گردد سرو و مهسرو بستانی تو داری ماه بی کیوان تراست 
 آنچه بت‌گر کرد و جادو دید جانا باطل استدر دو مرجان و دو نرگس کار این و آن تراست 
 گر من از حواری جنت یاد نارم شایدمکانچه حورالعین جنت داشت صد چندان تراست 
 از همه خوبان عالم گوی بردی شاد باشداوری حاجت نیاید ای صنم فرمان تراست 
 در همه جایی سنایی چاکر و مولای تستگر برانی ور بخوانی ای صنم فرمان تراست 
 این چنین صیدی که در دام تو آمد کس ندیدگوی گردون بس که اکنون نوبت میدان تراست