سنایی غزنوی (غزلیات)/ای دل اندر بیم جان از بهر دل بگداخته
ظاهر
| ای دل اندر بیم جان از بهر دل بگداخته | جان شیرین را ز تن در کار دل پرداخته | |||||
| تا دل و جان درنبازی دل نبیند ناز و عز | کی سر آخور گشت هرگز مرکبی ناتاخته | |||||
| بند مادرزاد باید همچو مرغابی به پای | طوق ایزد کرد باید در عنق چون فاخته | |||||
| تا به روی آب چون مرغابیان دانی گذشت | در هوا چون فاخته پری و بال آخته | |||||
| مرد این ره را گذر بر روی آب و آتشست | آب و آتش آشنا را داند از نشناخته | |||||
| یاد کن آن مرد را کو پای در دریا نهاد | از پسش دشمن همی آمد علم افراخته | |||||
| آب رود نیل هر دو مرد را بر سنگ زد | کم عیار آمد یکی زو روح شد پرداخته | |||||
| آتش نمرود و آن لشکر نمیبینم به جای | زر آزر را دگر کن منجنیق انداخته | |||||
| ایزدش پیرایه چون زر کرد ازین کاتش بدید | هر زری کو دید آتش کار او شد ساخته | |||||