سنایی غزنوی (ترجیعات)/ای پیشرو هر چه نکوییست جمالت
ظاهر
| ای پیشرو هر چه نکوییست جمالت | وی دور شده آفت نقصان ز کمالت | |||||
| ای مردمک دیدهی ما بندهی چشمت | وی خاک پسندیدهی ما چاکر خالت | |||||
| غم خوردنم امروز حرامست چو باده | کز بخت به من داد زمانه به حلالت | |||||
| ای بلبل گوینده وای کبک خرامان | می خور که ز می باد همیشه پر و بالت | |||||
| زهره به نشاط آید چون یافت سماعت | خورشید به رشک آید چون دید جمالت | |||||
| شکر چدن آید خرد و جان ز ره گوش | چون در سخن آید لب چون پسته مقالت | |||||
| دل زان تو شد چست به بر زان که درین دل | یا زحمت ما گنجد یا نقش خیالت | |||||
| هر روز دگرگونه زند شاخ درین دل | این بلعجبی بین که برآورده نهالت | |||||
| جان نیز به شکرانه به نزد تو فرستم | خود کار دو صد جان بکند بوی وصالت | |||||
| پیوند تو ما را ز کف فقر نجاتست | گویی که مزاج گهرست آب خیالت | |||||
| ای یوسف مصری که شد از یوسف غزنین | چون صورت پاکیزهی تو صورت حالت | |||||
| آن نیست مگر خواجهی ما تاجی ابوبکر | ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر | |||||
| در ده می اسوده که امروز برآنیم | کاسباب خرد را به می از پیش برانیم | |||||
| زانگونه می صرف که چون یک دو سه خوردیم | در چشم خود از بیخبری هیچ نمانیم | |||||
| با کام خرد کام نگنجد به میانه | بی کام خرد کام خود امروز برانیم | |||||
| آنجا برسانیم خرد را که از آنجا | گر سوی خود آییم به خود راه ندانیم | |||||
| از پند تو ای خواجه چه سودست چو ما را | هر نقش که نقاش ازل کرد همانیم | |||||
| تا آن خورد اندوه که از دوست بماندست | ما در بر معشوق به اندوه چه مانیم | |||||
| گر میل کند جنس سوی جنس به گوهر | پس باده جوان آر که ما نیز جوانیم | |||||
| در علم جان آب عنب دان غذی ما | نی ما چو تو در هر دو جهان در غم نانیم | |||||
| مستست جهان از پی تقدیر همیشه | ما مست عصیریم که فرزند جهانیم | |||||
| از بهر سماع و می آسوده نه اکنون | دیریست که مولای مغنی و مغانیم | |||||
| نی نی که شدستیم ز بس جود و لطافت | مولای تو ای خواجه که احرار جهانیم | |||||
| آن نیست مگر خواجهی ما تاجی ابوبکر | ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر | |||||
| ترکان پریوش به دو رخ همچو نگارند | وز ناز به باده چو گل و سرو ببارند | |||||
| سرمایهی عیشند چو بر جام برآیند | پیرایهی نازند چو در خدمت یارند | |||||
| ترکان سپاهی و فروزنده سپاهند | حوران حصاری و گشاینده حصارند | |||||
| از چشمهی پیکان به کمان آب برانند | در آتش شمشیر به صف دود برارند | |||||
| زنگار ز مس بگذرد و زنگ ز آهن | ز آن تیر و سنان از مس و آهن بگذارند | |||||
| از چین و ختا و ختن و کاشغر آیند | از تبت و یغما و زخر خیز و تتارند | |||||
| المنةلله تعالی که ازیشان | در لشکر سلطان عجم بیست هزارند | |||||
| بهرامشه مسعود آن شاه که او را | شاهان جهان باج ده و ساو گذارند | |||||
| آن نیست مگر خواجهی ما تاجی ابوبکر | ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر | |||||
| بی کوشش اجرام هنر کرد منیرش | بی گردش ایام خرد کرد خطیرش | |||||
| گر ملک خرد ملک امیر تن او شد | نشگفت که تایید الاهیست وزیرش | |||||
| بر چرخ عجب نیست گر از روی تفاخر | ناهید مغنی شود و تیر دبیرش | |||||
| آن کز اثر کینهی او با دم سردست | هرگز نکند ز آتش خود گرم اثیرش | |||||
| آنکو به بقای تن او شاد نباشد | ادبار فنا هم به بقا کرد ز حیرش | |||||
| بخشد غرض خلق بدانگونه که گویی | صاحب خبر آز و نیازست ضمیرش | |||||
| در قلزم اگر بنگرد از دیدهی همت | از روی بزرگی نشمارد به غدیرش | |||||
| از شرم همه خوی شدم آن روز چو دریا | کامد خرد و گفت که دریاست نظیرش | |||||
| این بی خردی بین که خرد کرد ولیکن | دانم که هوا کرد به ناگاه اسیرش | |||||
| اکنون سوی عذر آمد و اسلام پذیرفت | یارب به دروغی که خرد گفت مگیرش | |||||
| آن نیست مگر خواجهی ما تاجی ابوبکر | ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر | |||||
| آن خواجه که در قالب اقبال روان اوست | نزد عقلا تحفهی اسرار نهان اوست | |||||
| پیداست به رادی و نهان از کرم خویش | در عالم پیدایی پیدا و نهان اوست | |||||
| در محفل پیران و جوانان به لطافت | با تجربت پیر و به اقبال جوان اوست | |||||
| وقت نظر و عقل به تعلیم مهان را | چون نرگس و سوسن همه تن چشم و زبان اوست | |||||
| آن مرد که باشد گه بخشایش و بخشش | سوی همگان سود و سوی خویش زیان اوست | |||||
| آن کس که نداند که جهان بر چه نمودست | در عاجل امروز نمودار جنان اوست | |||||
| از گوهر او نور همی گیرد خورشید | چون به نگری پس مدد مایهی کان اوست | |||||
| یک روز گرانجان و سبکسار نبودست | آنکس که مر او را سبک انگاشت گران اوست | |||||
| در مجلس عشرت ز لطیفی و ظریفی | خورشید شکر پاش و مه مشک فشان اوست | |||||
| از لطف چنانست که گر هیچ خرد را | پرسند که جان کیست خرد گوید جان اوست | |||||
| آن نیست مگر خواجهی ما تاجی ابوبکر | ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر | |||||
| ای باز پسین زادهی مصنوع نخستین | در بخشش و بخشایش و در دانش و در دین | |||||
| محروم چنانست حسودت که گه خشم | بر وی نکند هیچ کسی جود به نفرین | |||||
| گر طمع کند بوی خوش از باد صبا هیچ | هم باد صبا پرده شود پیش ریاحین | |||||
| چون دست تو میسود عجب نیست که با جان | شاهی شود از فر تو زین جاه تو فرزین | |||||
| آن قوم که بودند پراکندهتر از نعش | گشتند فراهم ز سخای تو چو پروین | |||||
| اصلیست سخای تو بر آن گونه که هرگز | نه کم شود از سایل و نه بیش ز تحسین | |||||
| در چشم سر و دیدهی سر مر همگان را | باطنت به گل ماند و ظاهرت به نسرین | |||||
| هرگز تو برابر نبوی ظاهر و باطن | با آنکه همی نقش نگارد صنم چین | |||||
| پیدا و نهانش چو نگارد به حقیقت | پیداش چو گل باشد و پنهانش چو سرگین | |||||
| در عقد محاسب چو ببینی دل و کونش | دل عقد نود باشد و کون عقد ثلاثین | |||||
| چست ست علوم و از درت ای حیدر ثانی | ختمست سخا بر کفت ای حاتم غزنین | |||||
| آن نیست مگر خواجهی ما تاجی ابوبکر | ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر | |||||
| ای دولت کلی ز مکان تو ممکن | وی حکمت جز وی ز بیان تو مبین | |||||
| با روی تو تابنده نه ماهست و نه خورشید | با خوی تو آزاد نه سروست و نه سوسن | |||||
| از دست قضا گردن او شد چو گریبان | کو پای تو بگرفت گه آز چو دامن | |||||
| بر سیم و زر از دست و دلت داغ به کتابه ست | کازاد بمانی به گه مکرمت از «لن» | |||||
| از همت عالیت سزد در همه وقتی | پای تو سر اوج زحل را شده گرزن | |||||
| بدگوی تو گر زان که بدت خواند خدایش | داغیش نهد ز آتش و طوقیش به گردن | |||||
| بی داغ تو و طوق تو بدگوی ترا هست | جانش ز تنش منهزم و سرش ز گردن | |||||
| شد خاطر تو پاسخ منصوبهی شطرنج | شد فکرت تو حاصل آرایش معدن | |||||
| ای جان به فدایت که ببردی تو ز ما جان | ای تن به فدایت که بر آیی ز در تن | |||||
| گر باد و بروتم بجز از خاک در تست | چون شانه تو خود سبلت و ریشم همه بر کن | |||||
| آن نیست مگر خواجهی ما تاجی ابوبکر | ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر | |||||
| ای مدحت تو نامهی ایمان عطایی | وی طالع تو قبلهی احسان خدایی | |||||
| بوم از بر بام تو نپرد که نه با خود | از لطف تو همراه کند فر همایی | |||||
| گفتمت یکی شعر دو هفته به سه ماهه | از تقویت حسی و نطقی و نمایی | |||||
| دارم طمع از جود تو هر چند نیرزد | پیراهن و دستار و زبرپوش و دو تایی | |||||
| نطق از تو لطف خواهد و نامی ز تو نعمت | حس از تو بها خواهد و ما از تو بهایی | |||||
| از صدر تو باید که من آراسته زایم | نشگفت ز خورشید و مه آراسته زایی | |||||
| تو داده شعاری به من و یافته شعری | آن یافته جاویدی و این داده فنایی | |||||
| دانی که امیر سخنم خاصه به مدحت | میری چکند پیش تو با دلق گدایی | |||||
| من لفج پر از باد ازین کوی بدان کوی | وز خلعت تو نزد همه شکر سرایی | |||||
| آوازه در افتاد به هر جا که به یک شعر | امروز چنین داد فلانی به سنایی | |||||
| او یافته از دولت و از عون و بزرگیت | از رنج و غم و محنت و ادبار رهایی | |||||
| آن نیست مگر خواجهی ما تاجی ابوبکر | ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر | |||||
| چشم تو ز بس حور چو بتخانهی چین باد | وز خشم تو در ابروی بدخواه تو چین باد | |||||
| چونان که تو در دایرهی چرخ نگینی | بر چشمهی خور نام تو چون نقش نگین باد | |||||
| در عشق فنا واعظ عقل تو خرد باد | در راه بقا قبلهی جان تو یقین باد | |||||
| در مجلس دین گوش دلت پند شنو باد | در عالم جان چشم دلت نادرهبین باد | |||||
| آن دل که به اقبال تو چون جان نبود شاد | اندر رحم قالب ادبار جنین باد | |||||
| روی تو گه رای سوی گوهر نارست | چشم تو گه چشم سوی مرکز طین باد | |||||
| خلق تو به نور کرم و لطف و تواضع | چون آتش و چون باد و چو آب و چو زمین باد | |||||
| هر زاده که دم جز به رضای تو برآورد | آن دم که نخستین بودش بازپسین باد | |||||
| در عالم جان و خرد آثار بزرگی | چون گوهر خورشید جهانتاب مبین باد | |||||
| این شعر که در مدح تو امروز بخواندم | حقا که چنین بود و چنانست و چنین باد | |||||
| آن نیست مگر خواجهی ما تاجی ابوبکر | ایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر | |||||
| ای کوکب عالی درج، وصلت حرامست و حرج | ای رکن طاعت همچو حج، الصبر مفتاح الفرج | |||||
| تا کی بود رازم نهفت، غم، خانهی صبرم برفت | لقمان چنین در صبر گفت، الصبر مفتاح الفرج | |||||
| تا کی کشم بیداد من، تا کی کنم فریاد من | روزی بیابم داد من، الصبر مفتاح الفرج | |||||
| ایوب با چندین بلا، کاندر بلا شد مبتلا | پیوسته این بودش دعا، الصبر مفتاح الفرج | |||||
| یعقوب کز هجر پسر چندین بالش آمد بسر | قولش همی بد سر به سر الصبر مفتاح الفرج | |||||
| یوسف که اندر چاه شد کام دل بدخواه شد | از چاه سوی جاه شد الصبر مفتاح الفرج | |||||
| وامق به عذرا چون رسید عروه به عفرا چون رسید | اسعد به اسما چون رسید الصبر مفتاح الفرج | |||||
| تا جانم از تو خسته شد تا دل به مهرت بسته شد | گفتار من پیوسته شد الصبر مفتاح الفرج | |||||
| از توبه دل آزردهام چون تن کناغی کردهام | از پیش دل آوردهام الصبر مفتاح الفرج | |||||
| دردم که باشد در جهان باغم نماند جاودان | روزی سرآید اندهان الصبر مفتاح الفرج | |||||
| پند سنایی گوش کن غم چون رسد رو نوش کن | چون شادی آید هوش کن الصبر مفتاح الفرج | |||||