سعدی (غزلیات)/بخت بازآید از آن در که یکی چون درآید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید)
'


 بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآیدروی میمون تو دیدن در دولت بگشاید 
 صبر بسیار بباید پدر پیر فلک راتا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید 
 این لطافت که تو داری همه دل‌ها بفریبدوین بشاشت که تو داری همه غم‌ها بزداید 
 رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبدزهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید 
 نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشاییپیش نطق شکرینت چو نی انگشت بخاید 
 گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبیچون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید 
 دل به سختی بنهادم پس از آن دل به تو دادمهر که از دوست تحمل نکند عهد نپاید 
 با همه خلق نمودم خم ابرو که تو داریماه نو هر که ببیند به همه کس بنماید 
 گر حلالست که خون همه عالم تو بریزیآن که روی از همه عالم به تو آورد نشاید 
 چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیندپای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید 
 سعدیا دیدن زیبا نه حرامست ولیکننظری گر بربایی دلت از کف برباید