سعدی (غزلیات)/با دوست باش گر همه آفاق دشمنند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(با دوست باش گر همه آفاق دشمنند)
'


 با دوست باش گر همه آفاق دشمنندکو مرهمست اگر دگران نیش می‌زنند 
 ای صورتی که پیش تو خوبان روزگارهمچون طلسم پای خجالت به دامنند 
 یک بامداد اگر بخرامی به بوستانبینی که سرو را ز لب جوی برکنند 
 تلخست پیش طایفه‌ای جور خوبرویاز معتقد شنو که شکر می‌پراکنند 
 ای متقی گر اهل دلی دیده‌ها بدوزکاینان به دل ربودن مردم معینند 
 یا پرده‌ای به چشم تأمل فروگذاریا دل بنه که پرده ز کارت برافکنند 
 جانم دریغ نیست ولیکن دل ضعیفصندوق سر توست نخواهم که بشکنند 
 حسن تو نادرست در این عهد و شعر منمن چشم بر تو و همگان گوش بر منند 
 گویی جمال دوست که بیند چنان که اوستالا به راه دیده سعدی نظر کنند