سعدی (غزلیات)/انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد)
'


 انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کردزیرا که نه روییست کز او صبر توان کرد 
 امروز یقین شد که تو محبوب خداییکز عالم جان این همه دل با تو روان کرد 
 مشتاق تو را کی بود آرام و صبوریهرگز نشنیدم که کسی صبر ز جان کرد 
 تا کوه گرفتم ز فراقت مژه‌ای آبچندان بچکانید که بر سنگ نشان کرد 
 زنهار که از دمدمه کوس رحیلتچون رایت منصور چه دل‌ها خفقان کرد 
 باران به بساط اول این سال بباریدابر این همه تأخیر که کرد از پی آن کرد 
 تا در نظرت باد صبا عذر بخواهدهر جور که بر طرف چمن باد خزان کرد 
 گل مژده بازآمدنت در چمن انداختسلطان صبا پرزر مصریش دهان کرد 
 از دامن که تا به در شهر بساطیاز سبزه بگسترد و بر او لاله فشان کرد 
 شاید که زمین حله بپوشد که چو سعدیپیرانه سرش دولت روی تو جوان کرد