سعدی (غزلیات)/امشب به راستی شب ما روز روشنست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(امشب به راستی شب ما روز روشنست)
'


 امشب به راستی شب ما روز روشنستعید وصال دوست علی رغم دشمنست 
 باد بهشت می‌گذرد یا نسیم صبحیا نکهت دهان تو یا بوی لادنست 
 هرگز نباشد از تن و جانت عزیزترچشمم که در سرست و روانم که در تنست 
 گردن نهم به خدمت و گوشت کنم به قولتا خاطرم معلق آن گوش و گردنست 
 ای پادشاه سایه ز درویش وامگیرناچار خوشه چین بود آن جا که خرمنست 
 دور از تو در جهان فراخم مجال نیستعالم به چشم تنگ دلان چشم سوزنست 
 عاشق گریختن نتواند که دست شوقهر جا که می‌رود متعلق به دامنست 
 شیرین به در نمی‌رود از خانه بی رقیبداند شکر که دفع مگس بادبیزنست 
 جور رقیب و سرزنش اهل روزگاربا من همان حکایت گاو دهلزنست 
 بازان شاه را حسد آید بدین شکارکان شاهباز را دل سعدی نشیمنست 
 قلب رقیق چند بپوشد حدیث عشقهرچ آن به آبگینه بپوشی مبینست