سعدی (غزلیات)/آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راه)
'


 آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راهوان چشم آهوانه که چون می‌کند نگاه 
 تو سرو دیده‌ای که کمر بست بر میانیا مه چهار و ده که به سر برنهد کلاه 
 گل با وجود او چو گیاهست پیش گلمه پیش روی او چو ستارست پیش ماه 
 سلطان صفت همی‌رود و صد هزار دلبا او چنان که در پی سلطان رود سپاه 
 گویند از او حذر کن و راه گریز گیرگویم کجا روم که ندانم گریزگاه 
 اول نظر که چاه زنخدان بدیدمشگویی دراوفتاد دل از دست من به چاه 
 دل خود دریغ نیست که از دست من برفتجان عزیز بر کف دستست گو بخواه 
 ای هر دو دیده پای که بر خاک می‌نهیآخر نه بر دو دیده من به که خاک راه 
 حیفست از آن دهن که تو داری جواب تلخوان سینه سفید که دارد دل سیاه 
 بیچارگان بر آتش مهرت بسوختندآه از تو سنگ دل که چه نامهربانی آه 
 شهری به گفت و گوی تو در تنگنای شوقشب روز می‌کنند و تو در خواب صبحگاه 
 گفتم بنالم از تو به یاران و دوستانباشد که دست ظلم بداری ز بی‌گناه 
 بازم حفاظ دامن همت گرفت و گفتاز دوست جز به دوست مبر سعدیا پناه