سعدی (غزلیات)/آفرین خدای بر جانت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(آفرین خدای بر جانت)
'


 آفرین خدای بر جانتکه چه شیرین لبست و دندانت 
 هر که را گم شدست یوسف دلگو ببین در چه زنخدانت 
 فتنه در پارس بر نمی‌خیزدمگر از چشم‌های فتانت 
 سرو اگر نیز آمدی و شدینرسیدی بگرد جولانت 
 شب تو روز دیگران باشدکفتابست در شبستانت 
 تا کی ای بوستان روحانیگله از دست بوستانبانت 
 بلبلانیم یک نفس بگذارتا بنالیم در گلستانت 
 گر هزارم جفا و جور کنیدوست دارم هزار چندانت 
 آزمودیم زور بازوی صبرو آبگینست پیش سندانت 
 تو وفا گر کنی و گر نکنیما به آخر بریم پیمانت 
 مژده از من ستان به شادی وصلگر بمیرم به درد هجرانت 
 سعدیا زنده عارفی باشیگر برآید در این طلب جانت