سعدی (باب ششم در قناعت)/مرا حاجیی شانه‌ی عاج داد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب ششم در قناعت)  از سعدی
(مرا حاجیی شانه‌ی عاج داد)
'


 مرا حاجیی شانه‌ی عاج دادکه رحمت بر اخلاق حجاج باد 
 شنیدم که باری سگم خوانده بودکه از من به نوعی دلش مانده بود 
 بینداختم شانه کاین استخواننمی‌بایدم دیگرم سگ مخوان 
 مپندار چون سرکه‌ی خود خورمکه جور خداوند حلوا برم 
 قناعت کن ای نفس بر اندکیکه سلطان و درویش بینی یکی 
 چرا پیش خسرو به خواهش رویچو یک سو نهادی طمع، خسروی 
 وگر خود پرستی شکم طبله کندر خانه‌ی این و آن قبله کن