دیوان شمس/یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی)
'


 یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل داناییببین تو چاره‌ای از نو که الحق سخت بینایی 
 بسی دل‌ها چو گوهرها ز نور لعل تو تابانبسی طوطی که آموزند از قندت شکرخایی 
 زدی طعنه که دود تو ندارد آتش عاشقگر آتش نیستش حقی وگر دارد چه فرمایی 
 برو ای جان دولت جو چه خواهم کرد دولت رامن و عشق و شب تیره نگار و باده پیمایی 
 بیا ای مونس روزم نگفتم دوش در گوشتکه عشرت در کمی خندد تو کم زن تا بیفزایی 
 دلا آخر نمی‌گویی کجا شد مکر و دستانتچو جام از دست جان نوشی از آن بی‌دست و بی‌پایی 
 به هر شب شمس تبریزی چه گوهرها که می‌بیزیچه سلطانی چه جان بخشی چه خورشیدی چه دریایی