دیوان شمس/یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی)
'


 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونیدل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی 
 بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتشکه می‌سوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی 
 چو شمعی برفروزی تو ایا اقبال و روزی توچو چونی را بسوزی تو درآید جان بی‌چونی 
 نیاید جز ز مه رویی طواف برج‌ها کردنکه مادون را رها کردن نباشد کار هر دونی 
 برو تو دست اندازان به سوی شاه چون بارانببینی بحر را تازان در آن بحر پر از خونی 
 چه لاله است و گل و ریحان از آن خون رسته در بستانببینی و بشوید جان دو دست خود به صابونی 
 چو دررفتی در آن مخزن منزه از در و روزنچو عیسی سوزنت گردد حجب چون گنج قارونی 
 ببینی شاه قدوسی بیابی بی‌دهن بوسیز سر خضر چون موسی شوی در فقر هارونی 
 چو آبی ساکن و خفته و چون موجی برآشفتهبه بحر کم زنان رفته شده اندر کم افزونی 
 چو اندر شه نظر کردی ز مستی آن چنان گردیکه گویی تو مگر خوردی هزاران رطل افیونی 
 چو دیدی شمس تبریزی ز جان کردی شکرریزیدر آن دم هر دو جا باشی درون مصر و بیرونی