دیوان شمس/یاور من تویی بکن بهر خدای یاریی
ظاهر
| یاور من تویی بکن بهر خدای یاریی | نیست تو را ضعیفتر از دل من شکاریی | |||||
| نای برای من کند در شب و روز نالهای | چنگ برای من کند با غم و سوز زاریی | |||||
| کی بفشاردی مرا دست غمی و غصهای | گر تو مرا به عاطفت در بر خود فشاریی | |||||
| دیده همچو ابر من اشک روان نباردی | گر تو ز ابر مرحمت بر سر من بباریی | |||||
| دست دراز کردمیگوش فلک گرفتمی | گر سر زلف خویش را تو به کفم سپاریی | |||||
| از سر ماه من کله بستدمی ربودمی | گر تو شبی به لطف خود خوش سر من بخاریی | |||||
| حق حقوق سابقت حق نیاز عاشقت | حق زروع جان من کش تو کنی بهاریی | |||||
| حق نسیم بوی تو کان رسدم ز کوی تو | حق شعاع روی تو کو کندم نهاریی | |||||
| تا که نثار کردهای از گل وصل بر سرم | بر کف پای کوششم خار نکرد خاریی | |||||
| دارد از تو جزو و کل خرمیی و شادیی | وز رخ تو درخت گل خجلت و شرمساریی | |||||
| ای لب من خموش کن سوی اصول گوش کن | تا کند او به نطق خود نادره غمگساریی | |||||