دیوان شمس/گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم)
'


 گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستمگفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم 
 با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرماما چگونه گیرم چون من شکسته دستم 
 خود دامنش نگیرد الا شکسته دستیاکنون بلند گردم کز جور کرد پستم 
 تا من بلند باشم پستم کند به داورچون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم 
 ای حلقه‌های زلفش پیچیده گرد حلقمافغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم 
 آمد خیال مستش مستانه حمله آوردچندان بهانه کردم وز دست او نرستم 
 حلقه زدم به در بر آواز داد دلبرگفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم 
 گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام استمن کی شکار دامم من کی اسیر شستم 
 گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایمای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم 
 من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزیچون تو مرا بسوزی از سوختن برستم 
 هر جا روی بیایم هر جا روم بیاییدر مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم 
 ای آب زندگانی با تو کجاست مردندر سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم