دیوان شمس/گستاخ مکن تو ناکسان را
ظاهر
| گستاخ مکن تو ناکسان را | در چشم میار این خسان را | |||||
| درزی دزدی چو یافت فرصت | کم آرد جامه رسان را | |||||
| ایشان را دار حلقه بر در | هم نیز نیند لایق آن را | |||||
| پیشت به فسون و سخره آیند | از طمع مپوش این عیان را | |||||
| ایشان چو ز خویش پرغمانند | چون دور کنند ز تو غمان را | |||||
| جز خلوت عشق نیست درمان | رنج باریک اندهان را | |||||
| یا دیدن دوست یا هوایش | دیگر چه کند کسی جهان را | |||||
| تا دیدن دوست در خیالش | میدار تو در سجود جان را | |||||
| پیشش چو چراغپایه میایست | چون فرصتهاست مر مهان را | |||||
| وامانده از این زمانه باشی | کی بینی اصل این زمان را | |||||
| چون گشت گذار از مکان چشم | زو بیند جان آن مکان را | |||||
| جان خوردی تن چو قازغانی | بر آتش نه تو قازغان را | |||||
| تا جوش ببینی ز اندرونت | زان پس نخری تو داستان را | |||||
| نظاره نقد حال خویشی | نظاره درونست راستان را | |||||
| این حال بدایت طریقست | با گم شدگان دهم نشان را | |||||
| چون صد منزل از این گذشتند | این چون گویم مران کسان را | |||||
| مقصود از این بگو و رستی | یعنی که چراغ آسمان را | |||||
| مخدومم شمس حق و دین را | کوهست پناه انس و جان را | |||||
| تبریز از او چو آسمان شد | دل گم مکناد نردبان را | |||||