دیوان شمس/گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی
ظاهر
| گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی | و آنک نفی محض باشد گر چه اثباتی کنی | |||||
| آنک او رد دل است از بددرونیهای خویش | گر نفاقی پیشش آری یا که طاماتی کنی | |||||
| ور تو خود را از بد او کور و کر سازی دمی | مدح سر زشت او یا ترک زلاتی کنی | |||||
| آن تکلف چند باشد آخر آن زشتی او | بر سر آید تا تو بگریزی و هیهاتی کنی | |||||
| او به صحبتها نشاید دور دارش ای حکیم | جز که در رنجش قضاگو دفع حاجاتی کنی | |||||
| مر مناجات تو را با او نباشد همدم او | جز برای حاجتش با حق مناجاتی کنی | |||||
| آن مراعات تو او را در غلطها افکند | پس ملازم گردد او وز غصه ویلاتی کنی | |||||
| آن طرب بگذشت او در پیش چون قولنج ماند | تا گریزی از وثاق و یا که حیلاتی کنی | |||||
| آن کسی را باش کو در گاه رنج و خرمی | هست همچون جنت و چون حور کش هاتی کنی | |||||
| از هواخواهان آن مخدوم شمس الدین بود | شاید او را گر پرستی یا که چون لاتی کنی | |||||
| ور نه بگریز از دگر کس تا به تبریز صفا | تا شوی مست از جمال و ذوق و حالاتی کنی | |||||