دیوان شمس/گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن
ظاهر
| گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن | اکنون در آب وصلم با یار تا به گردن | |||||
| گفتم که تا به گردن در لطفهات غرقم | قانع نگشت از من دلدار تا به گردن | |||||
| گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق میرو | زیرا که راست ناید این کار تا به گردن | |||||
| گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکن | قانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن | |||||
| گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گلها | در خاک بود نه مه آن خار تا به گردن | |||||
| گفتم که خار چه بود کز بهر گلستانت | در خون چو گل نشستم بسیار تا به گردن | |||||
| گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش | کان جا همیکشیدی بیگار تا به گردن | |||||
| رستی ز عالم اما از خویشتن نرستی | عار است هستی تو وین عار تا به گردن | |||||
| عیاروار کم نه تو دام و حیله کم کن | در دام خویش ماند عیار تا به گردن | |||||
| دامی است دام دنیا کز وی شهان و شیران | ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن | |||||
| دامی است طرفهتر زین کز وی فتاده بینی | بیعقل تا به کعب و هشیار تا به گردن | |||||
| بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده | کز تاسه نبود آخر گفتار تا به گردن | |||||