دیوان شمس/گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو
ظاهر
| گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو | که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو | |||||
| آفتاب و فلک اندر کنف سایه توست | گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو | |||||
| ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف | گر رود صفوت این طبع سخندان تو مرو | |||||
| اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند | خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو | |||||
| تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر | ور مرا مینبری با خود از این خوان تو مرو | |||||
| با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است | در خزان گر برود رونق بستان تو مرو | |||||
| هجر خویشم منما هجر تو بس سنگ دل است | ای شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو | |||||
| کی بود ذره که گوید تو مرو ای خورشید | کی بود بنده که گوید به تو سلطان تو مرو | |||||
| لیک تو آب حیاتی همه خلقان ماهی | از کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو | |||||
| هست طومار دل من به درازی ابد | برنوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو | |||||
| گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت | که ز صد بهتر وز هجده هزاران تو مرو | |||||