دیوان شمس/گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
ظاهر
| گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی | وگر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی | |||||
| خدایا حرمت مردان ز دنیا فارغش گردان | از آن گر فارغستی او ز پیش من چه کم بودی | |||||
| نگارا گر مرا خواهی وگر همدرد و همراهی | مکن آه و مخور حسرت که بختم محتشم بودی | |||||
| بتا زیبا و نیکویی رها کن این گدارویی | اگر چشم تو سیرستی فلک ما را حشم بودی | |||||
| ز طمع آدمی باشد که خویش از وی چو بیگانه است | وگر او بیطمع بودی همه کس خال و عم بودی | |||||
| بیا چون ما شو ای مه رو نه نعمت جو نه دولت جو | گر ابلیس این چنین بودی شه و صاحب علم بودی | |||||
| از ابلیسی جدا بودی سقط او را ثنا بودی | جفا او را وفا بودی سقم او را کرم بودی | |||||
| زهی اقبال درویشی زهی اسرار بیخویشی | اگر دانستیی پیشت همه هستی عدم بودی | |||||
| جهانی هیچ و ما هیچان خیال و خواب ما پیچان | وگر خفته بدانستی که در خوابم چه غم بودی | |||||
| خیالی بیند این خفته در اندیشه فرورفته | وگر زین خواب آشفته بجستی در نعم بودی | |||||
| یکی زندان غم دیده یکی باغ ارم دیده | وگر بیدار گشتی او نه زندان نی ارم بودی | |||||