دیوان شمس/کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو
ظاهر
| کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو | کی برهد ز آب نم چون بجهد یکی ز دو | |||||
| هیچ نمیرد آتشی ز آتش دیگر ای پسر | ای دل من ز عشق خون خون مرا به خون مشو | |||||
| چند گریختم نشد سایه من ز من جدا | سایه بود موکلم گر چه شوم چو تار مو | |||||
| نیست جز آفتاب را قوت دفع سایهها | بیش کند کمش کند این تو ز آفتاب جو | |||||
| ور دو هزار سال تو در پی سایه میدوی | آخر کار بنگری تو سپسی و پیش او | |||||
| جرم تو گشت خدمتت رنج تو گشت نعمتت | شمع تو گشت ظلمتت بند تو گشت جست و جو | |||||
| شرح بدادمی ولی پشت دل تو بشکند | شیشه دل چو بشکنی سود نداردت رفو | |||||
| سایه و نور بایدت هر دو به هم ز من شنو | سر بنه و دراز شو پیش درخت اتقوا | |||||
| چون ز درخت لطف او بال و پری برویدت | تن زن چون کبوتران بازمکن بقوبقو | |||||
| چغز در آب میرود مار نمیرسد بدو | بانگ زند خبر کند مار بداندش که کو | |||||
| گر چه که چغز حیله گر بانگ زند چو مار هم | آن دم سست چغزیش بازدهد ز بانگ بو | |||||
| چغز اگر خمش بدی مار شدی شکار او | چونک به کنج وارود گنج شود جو و تسو | |||||
| گنج چو شد تسوی زر کم نشود به خاک در | گنج شود تسوی جان چون برسد به گنج هو | |||||
| ختم کنم بر این سخن یا بفشارمش دگر | حکم تو راست من کیم ای ملک لطیف خو | |||||