دیوان شمس/کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی
ظاهر
| کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی | که با صد رو طمع دارد ز روز عشق فردایی | |||||
| طمع دارند و نبودشان که شاه جان کند ردشان | ز آهن سازد او سدشان چو ذوالقرنین آسایی | |||||
| دورویی با چنان رویی پلیدی در چنان جویی | چه گنجد پیش صدیقان نفاقی کارفرمایی | |||||
| که بیخ بیشه جان را همه رگهای شیران را | بداند یک به یک آن را بدیده نورافزایی | |||||
| بداند عاقبتها را فرستد راتبتها را | ببخشد عافیتها را به هر صدیق و یکتایی | |||||
| براندازد نقابی را نماید آفتابی را | دهد نوری خدایی را کند او تازه انشایی | |||||
| اگر این شه دورو باشد نه آتش خلق و خو باشد | برای جست و جو باشد ز فکر نفس کژپایی | |||||
| دورویی او است بیکینه ازیرا او است آیینه | ز عکس تو در آن سینه نماید کین و بدرایی | |||||
| مزن پهلو به آن نوری که مانی تا ابد کوری | تو با شیران مکن زوری که روباهی به سودایی | |||||
| که با شیران مری کردن سگان را بشکند گردن | نه مکری ماند و نی فن و نه دورویی نه صدتایی | |||||