دیوان شمس/چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
ظاهر
| چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من | چو زاید آفتاب جان کجا ماند شب آبستن | |||||
| چه باشد خار گریان رو که چون سور بهار آید | نگیرد رنگ و بوی خوش نگیرد خوی خندیدن | |||||
| چه باشد سنگ بیقیمت چو خورشید اندر او تابد | که از سنگی برون ناید نگردد گوهر روشن | |||||
| چه باشد شیر نوزاده ز یک گربه زبون باشد | چو شیر شیر آشامد شود او شیر شیرافکن | |||||
| یکی قطره منی بودی منی انداز کردت حق | چو سیمابی بدی وز حق شدستی شاه سیمین تن | |||||
| منی دیگری داری که آن بحر است و این قطره | قراضه است این منی تو و آن من هست چون معدن | |||||
| منی حق شود پیدا منی ما فنا گردد | بسوزد خرمن هستی چو ماه حق کند خرمن | |||||
| گرفتم دامن جان را که پوشیدهست تشریفی | که آن را نی گریبان است و نی تیریز و نی دامن | |||||
| قبای اطلس معنی که برقش کفرسوز آمد | گر این اطلس همیخواهی پلاس حرص را برکن | |||||
| اگر پوشیدم این اطلس سخن پوشیده گویم بس | اگر خود صد زبان دارم نگویم حرف چون سوسن | |||||
| چنین خلعت بدش در سر که نامش کرد مدثر | شعارش صورت نیر دثارش سیرت احسن | |||||