دیوان شمس/چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من)
'


 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم منچو زاید آفتاب جان کجا ماند شب آبستن 
 چه باشد خار گریان رو که چون سور بهار آیدنگیرد رنگ و بوی خوش نگیرد خوی خندیدن 
 چه باشد سنگ بی‌قیمت چو خورشید اندر او تابدکه از سنگی برون ناید نگردد گوهر روشن 
 چه باشد شیر نوزاده ز یک گربه زبون باشدچو شیر شیر آشامد شود او شیر شیرافکن 
 یکی قطره منی بودی منی انداز کردت حقچو سیمابی بدی وز حق شدستی شاه سیمین تن 
 منی دیگری داری که آن بحر است و این قطرهقراضه است این منی تو و آن من هست چون معدن 
 منی حق شود پیدا منی ما فنا گرددبسوزد خرمن هستی چو ماه حق کند خرمن 
 گرفتم دامن جان را که پوشیده‌ست تشریفیکه آن را نی گریبان است و نی تیریز و نی دامن 
 قبای اطلس معنی که برقش کفرسوز آمدگر این اطلس همی‌خواهی پلاس حرص را برکن 
 اگر پوشیدم این اطلس سخن پوشیده گویم بساگر خود صد زبان دارم نگویم حرف چون سوسن 
 چنین خلعت بدش در سر که نامش کرد مدثرشعارش صورت نیر دثارش سیرت احسن