دیوان شمس/چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن)
'


 چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کنصد جان به عوض بستان وان شیوه تو با ما کن 
 عیسی چو تویی ما را همکاسه مریم کنطنبور دل ما را هم ناله سرنا کن 
 دستی بنه ای چنگی بر نبض چنین پیریوان خون دل زر را در ساغر صهبا کن 
 جمعیت رندان را بر شاهد نقدی زنور زهد سخن گوید تو وعده به فردا کن 
 دیوانه و مستی را خواهی که بشورانیزنجیر خودم بنما وز دور تماشا کن 
 دیدم ز تو من نقشی بر کالبدی بستهجان گفت علی الله گو دل گفت علالا کن 
 زان روز من مسکین بی‌عقل شدم بی‌دینزان زلف خوش مشکین ما را تو چلیپا کن 
 زنار ببند ای دل در دیر بکن منزلزان راهب پرحاصل یک بوسه تقاضا کن 
 در چهره مخدومی شمس الحق تبریزیگر رغبت ما بینی این قصه غرا کن