دیوان شمس/چون روی آتشین را یک دم تو مینپوشی
ظاهر
| چون روی آتشین را یک دم تو مینپوشی | ای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی | |||||
| ای جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکین | زین سان که تو نهادی قانون می فروشی | |||||
| سرنای جانها را در می دمی تو دم دم | نی را چه جرم باشد چون تو همیخروشی | |||||
| روپوش برنتابد گر تاب روی این است | پنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی | |||||
| بر گرد شید گردی ای جان عشق ساده | یا نیک سرخ چشمی یا خود سیاه گوشی | |||||
| گر ز آنک عقل داری دیوانه چون نگشتی | ور نه از اصل عشقی با عشق چند کوشی | |||||
| اجزای خویش دیدم اندر حضور خامش | بس نعرهها شنیدم در زیر هر خموشی | |||||
| گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانند | گفتا چو وقت آید تو نیز هم نپوشی | |||||