دیوان شمس/چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
ظاهر
| چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی | چون قضای آسمانی توبهها را بشکنی | |||||
| منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهد | بنگر آخر در میی کاندر سرم میافکنی | |||||
| اول از دست فراقت عاشقان را تی کنی | وآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کنی | |||||
| مه رخا سیمرغ جانی منزل تو کوه قاف | از تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین مسکنی | |||||
| چون کلام تو شنید از بخت نفس ناطقه | کرد صد اقرار بر خود بهر جهل و الکنی | |||||
| چون ز غیر شمس تبریزی بریدی ای بدن | در حریر و در زر و در دیبه و در ادکنی | |||||